تبليغاتX
.::دنیا رو بدون تـــــــــو نمی خوام::.

.::دنیا رو بدون تـــــــــو نمی خوام::.

ܓܨ با تو چه زندگی ها که تو رویاهم نداشتم ܓܨ



ســـــــــــــــلام خدمت دوستای گلم که همیشه یاد من بودن.بعداز مدت طولانی این پست و میزارم.می خواستم از شماها دعوت کنم به فیسبوکم تشریف بیارید.منتظرتونماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

www.facebook.com/mohammadaghajaridavoodi

+ تاريخ شنبه 24 دی1390ساعت 5:4

نويسنده ❤ஜM0HAMMADஜ❤


یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی  پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

+ تاريخ چهارشنبه 24 فروردین1390ساعت 1:52

نويسنده ❤ஜM0HAMMADஜ❤ |






شد بهاران هر طرف ، گلها صدایت می زنند
نرگس و یاس و سمن هر جا صدایت می زنند
سبزه هم با بودن گلهای زیبا ، خنده لب
بلبلان را شادی است ، زیبا صدایت می زنند

عيد نوروز رو به همه دوستان خوبم چه اونهايي كه به وبلاگ من سر زدند و پيامي گذاشتند و چه اونهايي كه بي سر وصدا امدند و رفتند و مي ايند تبريك ميگم.
سال نو همتون مبارك 
آرزوي بهترين ها رو براتون ميكنم
اميدوارم كه هميشه سلامت و موفق باشيد 
+ تاريخ دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 2:50

نويسنده ❤ஜM0HAMMADஜ❤ |


پسر جوون رفت سر همون چشمه اي که بار اول دختر رو ديده بود.
و با خودش زمزمه کرد : آحه چرا رفتي شهر؟ مي دوني که حتي من طاقت چند روز دوريت رو ندارم

و در همون لحظه از تعجب خشکش زد وقتي ديد که تصوير دخترک روی آب چشمه ظاهر شد و گفت: آخه ديگه دوستت نداشتم!
پسر  های های گريه کرد.

اما دستي از پشت روی شونه هاش  احساس کرد و وقتي برگشت ديد که دخترک درست بالای سرش رو تخته سنگي نشسته و مي گه عزيزم شوخي کردم باهات من.
و پسرک يه دنيا شاد شد.

و پاشد و به شوخي آروم با دستش زد پس کله دختر و گفت : ديگه با من از اين شوخيا نکنيا.
اما همون لحظه دخترک از روی سنگي که بالاش بود ليز خورد و با کله خورد روی سنگي که پائين چشمه بود.

خون همه چشمه رو فرا گرفت.
و دختر ضربه مغزي شد و مرد.

از فردای اونروز پسر هر روز لب چشمه مي رفت و با تصوير دختر تو چشمه از ليز خوردن دخترک از بالای سنگ مي گفت و بعدش با هم قاه قاه مي خنديدند.

و در اين ميان بزگترها وقتي مي يومدند تو چشمه پسری رو مي ديدند که هر روز يه خاطره گريه دار رو  با خودش بلند بلند تکرار مي کنه و بعدش تنهائي مي خنده.

اما دختر بچه ها به جز پسري که تو چشمه بود، تصوير دختر زيبائي رو روی آب چشمه مي ديدند که از پسره بيشتر مي خنده.
تا نکنه دل پسر بگيره و باور کنه که دخترک ديگه واقعا رفته...

+ تاريخ دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 13:33

نويسنده ❤ஜM0HAMMADஜ❤ |


فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز




سلــــــــــــــــــــــــــام


تولـــــــــــــــد تولـــــــــــــــد    تولـــــــــــــــد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير

 زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدامروز با شکوهترین روز هست روزی که آفریدگار تو را به جهان هدیه داد تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدو من میترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته تو نباشد تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدبه زمین خوش آمدی فرشته ی مهر و زیباییتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتولدت مبارکتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


روز تولدت شد و نیستم اما كنار تو

كاشكی می شد كه جونمو هدیه بدم برای تو 

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم 

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم 

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم 

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عكس بگیرم 

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون 

چراغونی جشنمون، ستاره های كهكشون 

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم 

هر چی غم و غصه داری یك شبه آتیش بزنم 

تو غمهات و فوت بكنی منم ستاره بیارم 

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم 

كهكشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش 

بیابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش 

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک 

بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک 

عاشق تو یه قلب بی قرار و کوچک 

فقط می خوان بهت بگن :.

.

.

.

. تولدت مبارک


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
   

گروه آوازو بگو بیاد دیگه می خواییم برقصیم


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
همه باید برقصن
بابا ... باز نشستن منو نگاه می کنن ... پاشین برقصین دیگه .... عجب گرفتاری شدیما
حالا دست دست ...

خودم بیام وسط ، دلبرم دلبر و بخون حال بیایم ...

بابا فری تو که فقط داری به دیوار نگاه می کنی ... بابا یکم کمرو تکون بده آخه .. شکلک های شباهنگ
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
حالا نوبت فوت کردن شمعِ
بیا شمعا رو فوت کن تا صد سال زنده باشی



همین یدونه کیک نیستا.نترسین یه روز بیشتر که نیست چندتا کیک سفارش دادم بابا



تولد مبارک فرزانه جونم

بچه ها خسته که نشدیدایول

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
حالا نوبت کادوهاست

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

در اخر از همه تشکر می کنم که به جشن ما اومدن
و حالا یک عکس دسته جمعی باهم دیگه می گیریم
اماده ایــــــــــــــــــــد

+ تاريخ شنبه 14 اسفند1389ساعت 1:44

نويسنده ❤ஜM0HAMMADஜ❤ |


دلت تنگ است میدانم ، قلبت شکسته است می دانم ، زندگی برایت عذاب است میدانم ، دوری برایت سخت است میدانم … اما برای چند لحظه آرام بگیر عزیزم … گریه نکن که اشکهایت حال و هوای مرا نیز بارانی می کند ، گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد … آرام باش عزیزم ، دوای درد تو گریه نیست! بیا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگیری ، با گریه خودت را آرام نکن …! با تنهایی باش اما اشک نریز ، درد دلت را به تنهایی بگو زمانی که تنهایی! گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرام میکند .! گریه نکن چون گریه تو را به فراسوی دلتنگی ها میکشاند ! گریه نکن که چشمهایم طاقت این را ندارند که آن اشکهای پر از مهرت را بر روی گونه های نازنینت ببینند ، و دستهایم طاقت این را ندارند که اشکهای چشمهایت را از گونه هایت پاک کنند .! گریه نکن که من نیز مانند تو آشفته می شوم! گریه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس ببینم! حیف آن چشمهای زیبا و پر از عشقت نیست که از اشک ریختن خیس و خسته شود؟ ای عزیزم ، ای زندگی ام ، ای عشقم ، اگر من تمام وجودت می باشم ،اگر مرا دوست میداری و عاشق منی ، تنها یک چیز از تو میخواهم که دوست دارم به آن عمل کنی و آن این است که دیگر نبینم چشمهایت خیس و گریان باشند! زندگی ارزش این همه اشک ریختن را ندارد ، آن اشکهای پر از مهرت را درون چشمهای زیبایت نگه دار ، بگذار این اشکها در چشمانت آرام بگیرند … عزیزم گریه نکن چون من از گریه هایت به گریه خواهم افتاد! وقتی اشکهایت را میبینم غم و غصه به سراغم می آید! وقتی اشکهایت را میبینم حال و هوای غریبی به سراغم می آید ! وقتی اشکهایت را میبینم ، از زندگی ام خسته می شوم! وقتی اشک میریزی دنیا نیز ماتم میگیرد ، پرندگان آوازی نمیخوانند ، بغض آسمان گرفته می شود ، هوا ابری می شود و پرستوهای عاشق خسته از پرواز ! گریه نکن عزیزم… آرام باش عزیزم … سرت را بر روی شانه هایم بگذار عزیزم و درد و دلهایت را در گوشم زمزمه کن عزیزم … من می شنوم بگو درد دلت را عزیزم!
+ تاريخ سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 20:44

نويسنده ❤ஜM0HAMMADஜ❤ |


سلام
خداجون چرا هرچی ازت کمک می خوام کمکم نمی کنی ؟ خداجون اگه لابه لای ادم خوبات که خیلی کمکشون میکنی یه کوچولو فقط یه کوچولو بامن کنار بیای و کمکم کنی چی میشه؟ درسته من مثه اون خوب خوبات نیستم ولی خودت تو قرانت گفتی هرکسی واقعا ازت چیزیو بخواد بهش میدی پس چی شد؟ چراسرحرفت نمیمونی ؟ چراقولی که میدی بهش عمل نمیکنی؟ ولی خب حق داری تواین دوره زمونه هیشکی به حرفاش عمل نمیکنه هیشکی دلش برا یکی دیگه نمیسوزه اما توخدایی نباید مثه آفریده هات باشی خدا حداقل این کارو برام بکن اگه زندگیمو درست نمیکنی خودتم میدونی که چیزی زیادی ازت نمی خواستم فقط خواستم رفتار ... یکم عوض شه ولی این کارو نکردی پس راحتم کن میدونم زیاد ازم خوشت نمیاد که بیام پیشت ولی یه کاری کن زودتر بیام پیشت این کار هم چیز زیادی نیست و برات انجامش خیلی راحته خودت بگو چند وقته دارم ازت میخوام راحتم کنیو نمیکنی؟1ماه،2ماه،1سال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چندوقته؟ 2ساله ازت میخوام 2سال شاید به زبون راحت باشه گفتنش ولی به عمل با اون همه سختی نه اینا راگفتم چون پیشه خودم فکر کردم خدا که همه جا هست پس تو دنیای مجازیه نت هم هست شاید گذرش به اینجا رسیدو اینا راخوندو یه کاری برام کرد خدايم اي خدايم اي خدايم صدايت ميكنم بشنو صدايم شكنجه گاه اين دنياست جايم نميدانم چرا اين شد سزايم

+ تاريخ جمعه 6 اسفند1389ساعت 3:16

نويسنده ❤ஜM0HAMMADஜ❤ |


دخترک شانزده ساله بود که براي اولين بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صداي بمي داشت و هميشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتي نبود اما نمي خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اينکه راز اين عشق را در قلبش نگه مي داشت و دورادور او را مي ديد احساس خوشبختي مي کرد.
در آن روزها، حتي يک سلام به يکديگر، دل دختر را گرم مي کرد. او که ساختن ستاره هاي کاغذي را ياد گرفته بود هر روز روي کاغذ کوچکي يک جمله براي پسر مي نوشت و کاغذ را به شکل ستاره اي زيبا تا مي کرد و داخل يک بطري بزرگ مي انداخت. دختر با ديدن پيکر برازنده پسر با خود مي گفت پسري مثل او دختري با موهاي بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهايي بسيار سياه ولي کوتاه داشت و وقتي لبخند مي زد، چشمانش به باريکي يک خط مي شد.
در ?? سالگي دختر وارد يک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهي بزرگ در پايتخت راه يافت. يک شب، هنگامي که همه دختران خوابگاه براي دوست پسرهاي خود نامه مي نوشتند يا تلفني با آنها حرف مي زدند، دختر در سکوت به شماره اي که از مدت ها پيش حفظ کرده بود نگاه مي کرد. آن شب براي نخستين بار دلتنگي را به معناي واقعي حس کرد.
روزها مي گذشت و او زندگي رنگارنگ دانشگاهي را بدون توجه پشت سر مي گذاشت. به ياد نداشت چند بار دست هاي دوستي را که به سويش دراز مي شد، رد کرده بود. در اين چهار سال تنها در پي آن بود که براي فوق ليسانس در دانشگاهي که پسر درس مي خواند، پذيرفته شود. در تمام اين مدت دختر يک بار هم موهايش را کوتاه نکرد.
دختر بيست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصيل شد و کاري در مدرسه دولتي پيدا کرد. زندگي دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطري هاي روي قفسه اش به شش تا رسيده بود.
دختر در بيست و پنج سالگي از دانشگاه فارغ التحصيل شد و در شهر پسر کاري پيدا کرد. در تماس با دوستان ديگرش شنيد که پسر شرکتي باز کرده و تجارت موفقي را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دريافت کرد. در مراسم عروسي، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابي بنوشد، مست شد.
زندگي ادامه داشت. دختر ديگر جوان نبود، در بيست و هفت سالگي با يکي از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روي يک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج مي کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره اي زيبا تا کرد.

ده سال بعد، روزي دختر به طور اتفاقي شنيد که شرکت پسر با مشکلات بزرگي مواجه شده و در حال ورشکستگي است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار مي دهند. دختر بسيار نگران شد و به جستجويش رفت.. شبي در باشگاهي، پسر را مست پيدا کرد. دختر حرف زيادي نزد، تنها کارت بانکي خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستيد، مواظب خودتان باشيد.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگي مي کرد. در اين سالها پسر با پول هاي دختر تجارت خود را نجات داد. روزي دختر را پيدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ?? درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پيش از آنکه پسر حرفي بزند گفت: دوست هستيم، مگر نه؟
پسر براي مدت طولاني به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبريک زيبايي برايش نوشت ولي به مراسم عروسي اش نرفت.
مدتي بعد دختر به شدت مريض شد، در آخرين روزهاي زندگيش، هر روز در بيمارستان يک ستاره زيبا مي ساخت. در آخرين لحظه، در ميان دوستان و اعضاي خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سي و شش بطري دارم، مي توانيد آن را براي من نگهداريد؟
پسر پذيرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حياط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش يک ستاره زيبا را در دستش گذاشت و پرسيد: پدر بزرگ، نوشته هاي روي اين ستاره چيست؟
مرد با ديدن ستاره باز شده و خواندن جمله رويش، مبهوت پرسيد: اين را از کجا پيدا کردي؟ کودک جواب داد: از بطري روي کتاب خانه پيدايش کردم.
پدربزرگ، رويش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گريه مي کنيد؟
کاغذ به زمين افتاد. رويش نوشته شده بود::

معناي خوشبختي اين است که در دنيا کسي هست که بي اعتنا به نتيجه، دوستت دارد.

+ تاريخ دوشنبه 2 اسفند1389ساعت 0:56

نويسنده ❤ஜM0HAMMADஜ❤ |


پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟ مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم. اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود. و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد…. حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت. پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟ آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟ مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم. اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟ پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند. پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود. کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟ آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.
+ تاريخ یکشنبه 1 اسفند1389ساعت 2:4

نويسنده ❤ஜM0HAMMADஜ❤ |


الو ... الو... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ... هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم . صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی... کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت
+ تاريخ جمعه 29 بهمن1389ساعت 23:22

نويسنده ❤ஜM0HAMMADஜ❤ |


در کوچه پس کوچه های سرگردانی به دنبال فراموشی می گردم،به دنبال من.شایدهم به دنبال من ِِ فراموش شده! مسئله،آن است که نمی دانیم،ومن پرم از مسئله.نمی دانستم از آنچه که تودچارش بودی و حالامن!چقدر دردناک است دیرجای دیگری بودن،وقتی که اوسالهاست دیگر نیست...دیگر"او"نیست و زمان معطّل درک شدنش نماند و باد کلاه تمام خواستن هایش رابرد..! سرگردانم در کوچه های تردید،به دنبال کلید برای خاموش کردن لامپهایی می گردم که روشنایی دنیایم را ساختندوامروزوسعت دنیایم ناپیداست ومن خورشید را می خواهم برای بی معنا کردن سوسوی چراغهای مصنوعی!من به دنبال امیدی ابدی می گردم! حیرانم در سکوت راز آلود مسئله هایم!ذهنم از این همه سکوت مردابی شده که واژه هایم را درخود فرو می بردو جمله ای حاصل نمی شودتا جواب پریشانی هایم بشود!سوال می پرسم و بانگاه پاسخ،اما من زبان نگاه نمی دانم!گویا رسم سخن گفتن هم از یاد رفته... ناگفته ها گنج اند وزیر خروارها عشق وخاطره مدفون!ونگاه است که گاهی دهن لقی می کند برای برملا کردن اسرار!این را از غریبه ای شنیدم،غریبه ای که قربتش محال بود. گم شدم در خم کوچه هایی که بوی هیچ آشنایی شامه ام رالمس نمی کند...سرگردانتر ازتمام لحظه های سرگردانیم گام می گذارم برپیچ ها و گذر میکنم...باب شده روزهایم را در رویای غفلت سپری می کنم و شبها در آشفته بازار در پی تندیسی ازامیدمی گردم...می خواهم برای خودم بت بسازم!! من از خیال،اوج و پریدن..از عشق، خواستن و ایستادگی..ازآسمان، بی رنگی..وازدنیا فراموشی را به ارث بردم ، به خیالم اگر ارثیه های بزرگسالی ام را بفروشم می توانم دنیایم را به آرزوهای دوران کودکی اش برسانم..اما...!!روزگارم با حرص شوق شکفتن،خواستن،اندیشیدن،پرگشودنم را بلعیدودرخود فروبرد. درست زمانیکه برای اندکی درنگ پلکهایم را بستم به خواب عمیقی فرو رفتم ودر جاده ی زندگی ام حادثه ی وحشتناکی رخ دادکه هیچ کنترل نامحسوسی نتوانست اوج این فاجعه را به ثبت برساندومن وقتی بیدار شدم که امیدم مرده بود،خواسته هایم فلج و دستو پای توانم ،ناتوان شده بود..! امروز به دنبال احیای زندگی می گردم...برای یافتن خودم...پروانه ای که خدا هم بالش بخشید هم پرواز را آموختش...اما آسمان را چنان آشفته کرد و به باد چنان قدرتی بخشید که بالهای ضعیف من تاب ایستادگی نیاوردومن سقوط را تجربه کردم... خدایا...به راستی آسمان تو بی رنگ است و من برای رسیدن به همان بی رنگی، باری دیگربالهایم را گشودم...نشانم بده که روزگاری چگونه در اوجم قرار دادی تا نام تورا با شوق فریاد بزنم...امروز هم رسیدن به همانجا را می خواهم...من فراموش کردم هرآنچه بر من واجب و لازم بود...تو فراموشم نکن.
+ تاريخ پنجشنبه 28 بهمن1389ساعت 2:13

نويسنده ❤ஜM0HAMMADஜ❤ |


دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می كردند بین راه بر سر موضوعی اختلاف پیدا كردند و به مشاجره پرداختند یكی از آنها از سر خشم، بر چهره دیگری سیلی زد دوستی كه سیلی خورده بود، سخت آزرده شد ولی بدون آن كه چیزی بگوید، روی شن های بیابان نوشت: «امروز بهترین دوست من، بر چهره ام سیلی زد آن دو كنار یكدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یك آبادی رسیدند. تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنن د ناگهان شخصی كه سیلی خورده بود، لغزیذ و در بركه افتاد. نزدیك بود غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن كه از غرق شدن نجات یافت، بر روی صخره ای سنگی این جمله را حك كرد: «امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داددوستش با تعجب از او پرسید: بعد از آنكه من با سیلی تو را آزردم، تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حك می كنی؟ دیگری لبخندی زد و گفت: وقتی كسی ما را آزار می دهد، باید روی شن های صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش، آن را پاك كنن ولی وقتی كسی محبتی در حق ما می كند باید آن را روی سنگ حك كنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ها ببرد
+ تاريخ سه شنبه 19 بهمن1389ساعت 1:39

نويسنده ❤ஜM0HAMMADஜ❤ |



فرارسيدن روزهاي سالگرد وفات حضرت محمد مصطفي(ص) و

شهادت مظلومانه سبط اكبر پيامبر، امام حسن مجتبي(ع) و شهادت

غريبانه هشتمين پيشواي معصوم، حضرت امام علي بن موسي الرضا

(ع)، بر تمامي مسلمان تسليت باد.

 

+ تاريخ سه شنبه 12 بهمن1389ساعت 20:30

نويسنده ❤ஜM0HAMMADஜ❤ |


بیشتر از آنچه که تصور میکنی دوستت دارم و


بیشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم
بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم.
عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی


جز تاریکی و سیاهی ندارد!
دوستت دارم چونکه میدانم تو نیز مرا دوست میداری ،


دوستت دارم چونکه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی!
تنها آرزویم این است که تا آخرین لحظه زندگی ام در کنارتو باشم


و جز این از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم
عزیزم این قلب کوچک و شکسته و پر از عشق من تنها هدیه ای است


از طرف من به تو!
از تمام دنیا تنها همین قلب کوچک را دارم ، همین و بس!
عزیزم تا پایان با تو می مانم چونکه تنها تو هستی که


معنای واقعی عشق را به من ابراز کردی و آموختی!
آموختی که عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن!
عزیزم به جز تو کسی برای من دوست داشتنی نیست و


به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست
هر جای دنیا که هستی بدان که در این دنیای بزرگ


کسی هست که عاشق و دیوانه تو می باشد !
هر جای دنیا که هستی بدان که من به انتظار تو می مانم تا تو را ببینم و


در آغوش خود بفشارم!
عزیزم دنیا خیلی بزرگ است ، این دنیا پر از عاشق و معشوق است ،


پر از لیلی و مجنون است، اما همه عاشقان یک سو ،


و من و تو نیز یک سوی دیگریم!
عزیزم تو دومین قبله عبادت منی و در همه لحظه ها بعد از خدا


تو را عبادت میکنم!


عزیزم بدون تو ،جایی در این دنیای بزرگ ندارم ،


و تنهاتر از من دیگر تنهایی نیست!
تو همان دنیای منی عزیزم ، به هر زیبایی های این دنیا که


می نگرم تو را میبینم .
دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم ،


آنقدر دوستت دارم که دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست!
مستم از این عشق تو ، و پریشانم از غصه های تو و گریانم از اشکهای تو!
با تو پر از امیدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم
با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست ، با تو این دنیا برایم همان بهشت است!
عزیزم دوستت دارم … چون که در میان اینهمه عاشقان تو


توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درک کنی زندگی ام را !
عزیزم دوستت دارم… چون که این قلب کوچک و پر از عشق مرا


در قلبت طلسم کرده ای و نگذاشتی هیچ کس دیگر قلب مرا از تو بگیرد !
اینبار با فریاد ، با چشمهای گریان ، با قلبی عاشق ،


با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن میگویم که


دوستت دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و


به من بنگرند و شرمنده شوند!

+ تاريخ سه شنبه 12 بهمن1389ساعت 2:2

نويسنده ❤ஜM0HAMMADஜ❤ |


شب سردي بود …. پيرزن بيرون ميوه فروشي زل زده بود به مردمي که ميوه ميخريدن. شاگرد ميوه فروش تند تند پاکت هاي ميوه رو توي ماشين مشتري ها ميذاشت و انعام ميگرفت…

پيرزن باخودش فکر ميکرد چي ميشد اونم ميتونست ميوه بخره ببره خونه … رفت نزديک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبي بيرون مغازه که ميوه هاي خراب و گنديده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه .ميتونست قسمت هاي خراب ميوه ها رو جدا کنه وبقيه رو بده به بچه هاش ،هم اسراف نميشد هم بچه هاش شاد ميشدن …
برق خوشحالي توي چشماش دويد ..ديگه سردش نبود !پيرزن رفت جلو نشست پاي جعبه ميوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد ميوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پيرزن زود بلند شد …خجالت کشيد ! چند تا از مشتريها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشيد رفت …
چند قدم دور شده بود که يه خانمي صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پيرزن ايستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتويي لبخندي زد و بهش گفت اينارو براي شما گرفتم ! سه تا پلاستيک دستش بود پر از ميوه … موز و پرتغال و انار ….
پيرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نيستُم !
زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن … اگه اينارو نگيري دلمو شکستي ! جون بچه هات بگير !
زن منتظر جواب پيرزن نموند … ميوه هارو داد دست پيرزن و سريع دور شد …
پيرزن هنوز ايستاده بود و رفتن زن رو نگاه ميکرد … قطره اشکي که تو چشمش جمع شده بود غلتيد روي صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صداي لرزاني گفت :
پير شي ننه …. پير شي ! خير بيبيني اين شب چله مادر

+ تاريخ یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 19:42

نويسنده ❤ஜM0HAMMADஜ❤ |